محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
285
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
* ( قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْه تَوَلَّوْا وَأَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ من الدَّمْعِ حَزَناً أَلَّا يَجِدُوا ما يُنْفِقُونَ . 9 : 92 ) * پس خداى تعالى گفت بر ايشان اين نيست و مردمانى بودند از عرب از بنى غطَّفان بيامدند و از پيغمبر عذر خواستند و دستورى خواستند كه ما نتوانيم آمدن . پيغمبر عليه السّلام ايشان را دستورى داد . پس خداى عزّ و جلّ گفت : قوله تعالى ، * ( وَجاءَ الْمُعَذِّرُونَ من الأَعْرابِ لِيُؤْذَنَ لَهُمْ وَقَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا الله وَرَسُولَه 9 : 90 ) * ، الآيه . پس گفتا : * ( عَفَا الله عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكاذِبِينَ . 9 : 43 ) * گفتا چرا ايشان را دستورى دادى كه بودى كه ترا پديد آمدى كه به تو كه گرويده است به راستى . پس عبد الله بن ابىّ بيامد با گروهى منافقان و دستورى خواست و سوگند خورد كه اگر بتوانستمى آمدن بيامدمى و ليكن نتوانم آمدن . پس خداى عزّ و جلّ گفتا ، * ( وَسَيَحْلِفُونَ بِاللَّه لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَالله يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ . 9 : 42 ) * گفت : خداى داند كه ايشان سوگند به دروغ خوردند . و اين سورة التوبه بيشتر آن است كه بدين غزو فرود آمده است . پس پيغمبر عليه السلام لشكر بيرون برد به دشوارى و به عسرت . و عبد الله بن ابىّ با منافقان منزلى بيامدند با پيغمبر . چون پيغمبر از آن منزل برداشت ، عبد الله با منافقان بازگشت . و سه تن از مسلمانان كه منافق نبودند بى عذر باز گشتند ، يكى كعب بن مالك پدر ابىّ بن كعب ، و ديگر مرارة بن الربيع ، و سديگر هلال بن اميّه . [ 213 a ] و ايشانند كه خداى عزّ و جلّ اندر شأن ايشان گفت : * ( وَعَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الأَرْضُ بِما رَحُبَتْ 9 : 118 ) * . . . * ( ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ . 9 : 25 ) * و پيغمبر عليه السّلام سباع به عرفطة الغفارى را به مكّه امير كرد ، و على بن ابى طالب را بفرمود كه به مدينه همى باش و عيالان را و خانهء مرا نگاه مىكن . و چون پيغمبر عليه السّلام به نخستين منزل شد ، منافقان گفتند محمّد على را از بهر آن دست باز داشت كه بر دل گران گرفتش . على رضى الله عنه ديگر روز سلاح بر گرفت و از پس پيغمبر برفت و گفتا : يا رسول الله ، منافقان چنين گفتند . پيغمبر گفت : يا على دروغ گفتند كه من ترا به جاى خويش دارم و خان و مان خويش به تو دست باز داشتم و اين همه را به تو سپردم ، و تو چنانى مرا كه هرون موسى را بود . مگر آن